
جنرال عبدالنصیر ضیایی
در فضای پرآشوب و چندلایهٔ روایتهای سیاسی افغانستان، گاه نوعی «دوستی» پدیدار میشود که در ظاهر سرشار از احترام، ستایش و وفاداری است؛ اما در ژرفای خود، خواسته یا ناخواسته، به تخریب همان شخصیتی میانجامد که از او تجلیل میشود. در چنین روایتهایی، شهید احمدشاه مسعود از یکسو تا بلندای یک نابغهٔ نظامی، قهرمان ملی و استراتژیست بیبدیل ستوده میشود، اما از سوی دیگر، چنان به تصویر کشیده میشود که گویی در میان حلقهای از انسانهای ناتوان، فرصتطلب و بیوفا تنها مانده بود و سرانجام نیز بییار و همنفس، در یک توطیه و معامله از صحنهٔ تاریخ حذف گردید.
این نگاه، هرچند ممکن است از سر دلسوزی، درد یا دلنگرانی برخاسته باشد، اما در ذات خود تناقضی عمیق را حمل میکند؛ تناقضی که مرز میان دوستی و دشمنی را تیره و مبهم میسازد.
دوستیِ آگاهانه، پیش از هر چیز، تعهد به حقیقت است؛ حقیقتی که واقعیت را نه آنگونه که ما میخواهیم، بلکه آنگونه که هست میبیند. هیچ رهبر بزرگی در خلأ شکل نمیگیرد و هیچ حرکت بزرگی تنها بر شانههای یک فرد استوار نمیماند. هر رهبری برای رسیدن به قله، نیازمند یاران، همفکران، ساختار و اعتماد متقابل است. اگر شهید احمدشاه مسعود را استراتژیستی بزرگ میدانیم، باید بپذیریم که او افزون بر توانایی نظامی، از قدرت گردآوردن انسانها، اعتمادسازی و پرورش نیروهای مؤثر نیز برخوردار بوده است. از همینرو، نمیتوان او را قهرمانی سترگ دانست، اما همهٔ اطرافیانش را یکسره خائن، بیکفایت یا معاملهگر معرفی کرد.
اگر ما در متن آن روزگار حضور نداشتهایم و آگاهی کامل از شخصیت، عملکرد و مناسبات پیرامون آن مرد بزرگ نداریم، شایستهتر آن است که بهجای داوریهای شتابزده و اتهامافکنی، به سخنان یاران و همراهان نزدیک او گوش فرا دهیم؛ کسانی که هنوز هم کم نیستند و میتوانند روایت را از سطح احساس، به ساحت آگاهی و شناخت نزدیکتر سازند.
در برابر این نگاه، دوستیِ ناآگاهانه بیش از آنکه بر فهم استوار باشد، بر احساس تکیه دارد. در چنین روایتی، برای بزرگ نشان دادن یک فرد، دیگران کوچک میشوند؛ برای اثبات پاکی یک شخصیت، تمام اطراف او آلوده معرفی میگردند. اما فرجام این شیوه چیست؟ در نهایت، همان شخصیتی که قرار بود پاس داشته شود، ناخودآگاه زیر پرسش میرود. زیرا اگر همهٔ اطرافیان ناصالح و بیوفا بودهاند، پس جایگاه خود او در انتخاب انسانها، اعتماد به آنان و ساختن یک جریان چه میشود؟
در همینجا است که مرز باریک دوستی و دشمنی آشکار میگردد. دشمنی همیشه با فریاد و نفرت ظاهر نمیشود؛ گاهی در جامهٔ ستایش افراطی رخ مینماید. هنگامی که خوبیها بیش از اندازه بزرگنمایی شوند و تمام کاستیها بر دوش دیگران نهاده شود، تصویر حقیقی از میان میرود. در چنین وضعی، یک شخصیت بزرگ بهجای آنکه الگویی انسانی، قابل فهم و الهامبخش باقی بماند، به اسطورهای دور از واقعیت بدل میشود؛ اسطورهای که نه میتوان از او آموخت و نه میتوان راهش را ادامه داد.
دوستیِ حقیقی، هرچند گاه تلخ و دشوار، اما صادق است. این نوع نگاه میپذیرد که در هر حرکت بزرگ، هم وفاداری وجود داشته است و هم اشتباه؛ هم انسانهای پاک حضور داشتهاند و هم اختلاف دیدگاهها، ضعفها و لغزشها. فهم درست تاریخ، در دیدن همهٔ این واقعیتها در کنار یکدیگر معنا پیدا میکند، نه در حذف بخشی از حقیقت به سود بخشی دیگر.
بر همین بنیاد، نگاه منصفانه به شهید احمدشاه مسعود آن نیست که او را قهرمانی تنها در میان خائنان بدانیم، و نه آنکه همهچیز را بینقص و مطلق تصویر کنیم؛ بلکه باید او را در بستر یک واقعیت پیچیده و انسانی نگریست؛ واقعیتی که در آن، رهبر، یاران، شرایط زمانه و تحولات محیط، همگی در شکلگیری رخدادها، دستاوردها و افتخارات نقش داشتهاند.
و سرانجام، مرز میان دوستی و دشمنی نه در شعارهای پرطنین و احساسات تند، بلکه در نسبت ما با حقیقت آشکار میشود:
آیا حقیقت را، هرچند تلخ و پیچیده، میپذیریم؟ یا آن را به سود احساسات، اغراض و مقاصد خود، یکسویه روایت میکنیم؟
دوستیِ آگاهانه، حقیقت را، حتی اگر تلخ باشد، حفظ میکند؛ اما دوستیِ ناآگاهانه یا مغرضانه، حقیقت را، حتی اگر در ظاهر با نام وفاداری سخن بگوید، قربانی اغراق، احساسات و وارونگی روایت میسازد.
