


جنرال عبدالنصیر ضیایی
در بحثهای سیاسی افغانستان، گاهی برخی چنان سخن میگویند که گویا در گذشته یک اقتدار کامل، باثبات، مشروع و نجاتبخش وجود داشت و پس از شهادت آمرصاحب شهید، چند نفر آن را خیلی آسان «معامله» کردند و همهچیز از میان رفت. اما اگر واقعیتهای آن دوران با انصاف، حافظهٔ تاریخی و تجربهٔ عینی بررسی شود، روشن میگردد که مسئله بسیار پیچیدهتر از روایتهای ساده و احساسی است.
نخست باید روشن شود که مقصود از «اقتدار» چیست؟ آیا صرف داشتن سلاح، قوماندان، تانک، طیاره، جبهه و حضور در کابل به معنای اقتدار واقعی است؟ یا اقتدار یعنی داشتن دولت باثبات، مشروعیت ملی، نظم اداری، اقتصاد فعال، رضایت عمومی و توانایی ادارهٔ پایدار کشور؟ واقعیت این است که افغانستان در دهههای جنگ، بیشتر میدان بقا، تنازع و فرسایش بود تا عرصهٔ شکلگیری یک دولت نهادینه و فراگیر. حتی زمانی که دولت اسلامی به رهبری استاد شهید برهانالدین ربانی در کابل حضور داشت، کشور درگیر جنگهای تنظیمی، بحران اقتصادی، بیثباتی اداری و بیاعتمادی گسترده بود. باوجود قربانیهای فراوان و حضور شخصیتهای بزرگ، آن ساختار نتوانست به یک حاکمیت سراسری و مقتدر ملی تبدیل شود و همین ضعفها زمینهٔ ظهور طالبان را فراهم ساخت.
از سوی دیگر، اگر آن اقتدار آنقدر قوی، ریشهدار و شکستناپذیر بود، چرا در زمان حیات استاد شهید و آمرصاحب شهید، کابل ترک شد و جبههها به کوهستانهای شمال و هندوکش انتقال یافت؟ آیا این یک انتخاب ساده بود یا نتیجهٔ فشار سنگین جنگ، اختلافات داخلی، مداخلات بیرونی و برهمخوردن توازن قوا؟ در تاریخ جهان، حتی قدرتهای بزرگ نیز گاهی مجبور به عقبنشینی شدهاند. عقبنشینی همیشه به معنای خیانت و معامله نیست؛ گاهی نتیجهٔ اجبار شرایط و واقعیتهای سخت میدان جنگ است.
همچنان باید پذیرفت که مقاومت در دشوارترین شرایط ادامه یافت. مردم در مناطق مقاومت با فقر، مهاجرت، محاصره، خستگی و فشار شدید زندگی میکردند. اگر حادثهٔ یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ و تحولات پس از آن رخ نمیداد، معلوم نبود آن وضعیت تا چه زمانی دوام میآورد؟ بنابراین، قضاوت دربارهٔ آن دوره باید بر اساس امکانات، ظرفیتها و شرایط همان زمان صورت گیرد، نه بر مبنای احساسات و قضاوتهای سادهانگارانهٔ امروز.
پس از سال ۲۰۰۱ نیز مسئله به همان سادگی که بعضیها تبلیغ میکنند نبود. تقریباً همهٔ رهبران برجستهٔ مقاومت در ساختار جدید حضور فعال داشتند؛ از کنفرانس بن گرفته تا دولت، پارلمان، انتخابات و تدوین قانون اساسی. اگر کل ساختار «تحمیلی» و «نامشروع» بود، چرا همان رهبران در آن سهم گرفتند، وزیر شدند، معاون شدند و برای ریاست جمهوری نامزد گردیدند؟ این واقعیت نشان میدهد که موضوع بسیار پیچیدهتر از شعار سادهٔ «فروش اقتدار» است و مجموعهای از امیدها، محاسبات، اشتباهات و تصمیمهای دشوار سیاسی در میان بوده است.
البته این سخن به معنای نفی اشتباهات نیست. بدون شک، در سالهای بعد، برخی چهرهها و حلقهها در تضعیف پایگاههای مقاومت، حذف تدریجی مجاهدین از نهادها، اختلافات داخلی، پراکندگی نیروها و ضعیفشدن اعتماد عمومی سهم داشتند. اما انصاف تاریخی اقتضا میکند که مسئولیتها عادلانه بررسی شود، نه اینکه همهٔ مشکلات بر گردن چند نفر انداخته شود و دیگران خود را کاملاً بیگناه معرفی کنند.
از جانب دیگر، اگر واقعاً تمام بنیادهای مبارزه، ظرفیت تحول و سرنوشت یک ملت آنقدر ضعیف و لرزان بوده که با عملکرد چند فرد برای همیشه فروپاشیده است، پس ناخواسته همان افراد را باید قویترین و تعیینکنندهترین چهرههای تاریخ دانست؛ زیرا توانستهاند مسیر یک ملت را بهگونهٔ کامل مسدود سازند. در حالیکه تاریخ افغانستان و دیگر ملتها نشان میدهد که نه سقوط حکومتها پایان جامعه بوده، نه شکست جریانها پایان آرمانها، و نه حذف چند چهره پایان امکان تحول.
واقعیت این است که در پنج سال اخیر نیز هیچکس دست و پای همهٔ مدعیان مبارزه و تحول را بهصورت مطلق نبسته بود. کسانی که پیوسته دیگران را متهم میکنند، باید پاسخ دهند که خودشان در این مدت چه برنامه، سازماندهی، تولید فکر یا اقدام مؤثر انجام دادهاند؟ زیرا تحولات بزرگ تنها با حسرت خوردن بر گذشته، شعار، خاطرهسازی و متهمکردن دیگران بهوجود نمیآید؛ بلکه با کار دوامدار، انسجام، ظرفیتسازی، صبر، هزینهدادن و مسئولیتپذیری شکل میگیرد.
ملتها زمانی به رکود میروند که بهجای ساختن آینده، در گذشته متوقف شوند و همهچیز را به گردن چند فرد بیندازند. نقد گذشته ضروری است، اما زمانیکه این نقد فقط برای اثبات «ناممکن بودن تحول» و توجیه بیعملی استفاده شود، عملاً جامعه را از حرکت بازمیدارد. ملتهایی که از تاریخ خود فقط افسانه یا فقط نفرت میسازند، کمتر میتوانند آیندهٔ بهتری بسازند.
حقیقت این است که افغانستان قربانی تنها یک فرد، یک جریان یا یک حادثه نبوده است. جنگهای داخلی، مداخلات منطقهای و جهانی، رقابتهای قومی، ضعف دولتسازی، اقتصاد جنگ، شخصمحوری سیاسی، اختلافات داخلی و اشتباهات تاریخی همه باهم دست دادند تا کشور به این وضعیت برسد. هیچ تحول بزرگی در افغانستان را نمیتوان جدا از بستر رقابتهای منطقهای و جهانی فهم کرد و هیچ جریان داخلی نیز نمیتواند خود را کاملاً بیرون از دایرهٔ مسئولیت بداند.
افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند نگاه واقعبینانه، نقد منصفانه، مسئولیتپذیری و عبور از روایتهای صرفاً احساسی و شخصمحور است؛ زیرا بدون فهم صادقانهٔ گذشته، ساختن آیندهٔ بهتر ممکن نخواهد بود. میدان هنوز بسته نشده است. هرکس مدعی رهبری، مبارزه و تحولآفرینی است، باید آن را در عمل، برنامه، صداقت، ظرفیتسازی و توان سازماندهی ثابت کند؛ نه فقط در تکرار روزانهٔ روایت شکست، حسرت و معامله.
